داستان مجنون وعابد
از میان مرد عابد وسجاده اش گذشت
مرد عابدعبادت را قطع کرد وبا عصبانیت مجنون را صدازد وگفت:
مجنون چرا خلوت میان من وخدایم را برهم زدی
مجنون گفت:
عاشق بنده خدابودم ندیدم ترا
عاشق خدا بودی و دیدی مرا
از میان مرد عابد وسجاده اش گذشت
مرد عابدعبادت را قطع کرد وبا عصبانیت مجنون را صدازد وگفت:
مجنون چرا خلوت میان من وخدایم را برهم زدی
مجنون گفت:
عاشق بنده خدابودم ندیدم ترا
عاشق خدا بودی و دیدی مرا
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید...
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
سالها گذشت تااینکه زن از دنیا رفت مردعصایش را کنار گذاشت وچشمانش راگشود...
همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا
داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه
زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه مي گرفت. قبول نكردم.
راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند :
پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر
دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي
كشته مي شود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم
باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم.
توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد.
قبول كردم. حالا كلوديا مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش
و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم
اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف.
كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند
انسانهای زیبا همیشه خوب نیستنداما
انسانهای خوب همیشه زیبایند
رامی دهددلیلی دارد...
ممکن است ماهرگزنتوانیم حکمتش رادرک کنیم
اما باید به اراده وخواست او اعتماد کنیم.