یا حسین
اشکم ز هجر روی تو خوناب شد حسین . . .
مویم ز غصه رشته ی مهتاب شد حسین . . .
هر جا کنار آب نشســـــــتم ز داغ تو . . .
از بس که سوختم جگرم آب شد حسین . . .
جانسوز تر ز داغ تو دیگر کسی ندید . . .
خورشید هم ز داغ تو در تاب شد حسین. . .
اشکم ز هجر روی تو خوناب شد حسین . . .
مویم ز غصه رشته ی مهتاب شد حسین . . .
هر جا کنار آب نشســـــــتم ز داغ تو . . .
از بس که سوختم جگرم آب شد حسین . . .
جانسوز تر ز داغ تو دیگر کسی ندید . . .
خورشید هم ز داغ تو در تاب شد حسین. . .
عجب رسمی داره این زمونه پرواز پرنده ها توی زندونه
میخواهم آواز بخونم چرا نمیتونه زبونم حرف این دلو بخونه
شکسته پرامو دست بیرحم زمونه بسته زبونمو تا دلم چیزی نخونه
نگاه کن پروازمو پریدم بی بهونه پرو بالم کجاست کسی نمیدونه
کشیدم فریاد کرشه گوش زمونه سکوت من خودش فریاد ناتمومه
راز پریدن با پرشکسته، کی میدونه پریدم اما پرو بالم مال دیگرونه
شدم صید و صیادم عقاب زمونه ببین پروازمو تو چنگال زمونه
قشنگه ولی پریدن ما ل دیگرونه این پریدن مال عقابه منو کرده نشونه
روزی پریدم شاید،کسی که میدونه اون روز زندون برام میشه یه ویرونه
خدایا قلب عاشقاتو نشکن توویرونه اگر مردم بکش اما فقط عاشقونه
دل نوشته ها
نخوان تا نشوی شرمنده شعر
وآنکه داناست وعالم شعر
نخوانده مست شود مست شعر
راهی برای رسیدن به معشوق نمییافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه
دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: پادشاه اهل
معرفت است، اگر احساس کند که تو بندهی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ
تو خواهد آمد.
جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشهگیری پیشه کرد و به
عبادت و نیایش
پروردگار مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار
اخلاص در او تجلی یافت. روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا
شد و متوجه شد که وی از بندگان با اخلاص خداوند است. در همان جا از وی
خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند، جوان فرصتی
برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.
همین که پادشاه از آن
مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی
نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی وی پرداخت
تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت و گفت تو در شوق
رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد
و خواستار ازدواج تو با دخترش شد فرار کردی؟
جوان گفت اگر بندگی دروغین که
بخاطر رسیدن به معشوق بود،
پادشاهی را به در خانهام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم
تا پادشاه جهان را در خانهی خویش نبینم؟