زرنگی مادرانه

خانم رادان برای دیدن پسرش افشین، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم رادان بر نمی آمد و از طرفی، هم اتاقی افشین هم خیلی خوشگل بود.
او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. افشین که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان...
می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.
حدود یک هفته بعد ویکی، به افشین گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟ افشین جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.
او در ایمیل خود نوشت:
مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.
با عشق ، افشین
روز بعد ، افشین یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:
پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف نقره را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان

حالا بخون

تو دستشویی پارک بودم که دیدم یکی داره در میزنه.....

بعد از 10 ثانیه گفت : سلام چطوری؟

منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!

گفت: چیکار میکنی؟

گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه؟!؟

دوباره گفت :میتونم الان بیام اونجا؟

عصبانی شدم گفتم:نه هنوز خودم کار دارم

یهو دیدم داره میگه:"من بعدا بهت زنگ میزنم.

الان یه دیونه ای تو دسشویی داره جواب سوالای منو میده

تبلیغ هوشمندانه

یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس،
کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده !
به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت،
در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد
که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند.
احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و
گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم های باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده !
بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چی هستن !
با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!
کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه !
شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست !
اما دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟!
همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد
و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : آقای محترم ! بفرمایید !
قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم :
می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم
که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم،
فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟

ادامه نوشته

غذای سگ

توی یک قصابی یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت:
 اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُی‌خُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِیگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُی‌خُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

توهم

داستان کوتاه توهم

 

 دوستی یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده

اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

 این‌طوری تعریف می‌کنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر

 از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

 وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم

دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده

خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

 با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد.

من هم بی‌معطلی پریدم توش.این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی

ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم

 بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

 خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

 هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

 تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت

 می‌رفت طرف دره.تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ

 خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و

فرمون رو چرخوند به سمت جاده.نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی

 هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

 از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم

 و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

 دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین،

بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

 وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر

 خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم

 ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.

لیوان آب و مشکلات!

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت

که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال

من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى

 خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور

 نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.

 حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار

قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان

خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

 شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه

باید بکنم؟شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً .

مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى

 ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان

 دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.فکر کردن به مشکلات زندگى

 مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر

 خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من،

 یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

حکم عجیب قاضی

روزی مردی رانزد قاضی بردند تابرای نافرمانی از دستورداروغه حکمی

برایش صادرکند

قاضی هم پس از شنیدن ماجرا حکم به ده هزار ضربه شلاق داد

مرد روبه قاضی کردوگفت:

آقای قاضی از این حکم شما واضح ومشخص است که شما

یا ریاضیتان بد است ونمیدانید ده هزار چقدر میشود یا اینکه

تا به حال هیچ شلاقی به تنتان نخورده است

مجازات پدر وپسر

در روزگاران دور پدر وپسری به علت نافرمانی از دستور حاکم شهر نزد

قاضی برده شدند قاضی حکم بر صد ضربه شلاق برای پدر وده ضربه

شلاق برای پسرداد

حکم اجرا شد اول صد ضربه بر پدر زدنددرکمال  تعجب همگان پدر

خم به ابرو نیاورد

نوبت به پسر رسید اولین ضربه را که زدند پدر ناله جانگدازی کرد

قاضی پرسید توکه صد ضربه خوردی وخم به ابرو نیاوردی اینک

چه برتو آمد که اینگونه ناله وفریاد میکنی

پدرگفت صدضربه برتن خورد تحمل زخم تن راحت است

این یک ضربه بر جگرم خوردآن را تحمل نتوان...

زخم عشق

در یکی از روزهای گرم تابستان پسر کوچکی برای فرار ازگرما لباسهیش رادرآورده

وخنده کنان وارد رودخانه کنار خانه شان شد مادرش هم از تماشای شادی پسرش

لذت دوچندان می بردناگهان متوجه تمساحی شد که درکمین پسرک نشسته مادر

فریاد کنان به طرف رودخانه دوید تاپسرک رااز خطری که درکمینش نشسته با خبر

کنداما دیگر دیر شده بود وکودک در آرواره های تمساح اسیر شده بود مادر هم برای

 نجات کودک دستان پسرک راگرفته بود وبا تمام قدرت سعی داشت آن را از چنگال

  تمساح برهاند زارعی که درحال عبور بود متوجه سروصدا شده وخود رابه کنار رود

رسانید وبا بیلی که دردست داشت برسر تمساح کوبید  تاپسرک را نجات دادندوسریع

راهی بیمارستانش کردند هفته هاگذشت تا پسرک خوب شد خبر نگاری برای محاسبه

با او آمد واز زخمهایش پرسید پسرک با اندوه از زخم پاهایش گفت وخبرنگار اشاره ای به

زخمهای دستانش کرد ودرمورد آنها پرسید

پسرک اشک شوقی ریخت وبا چهرهای اشک آلود گفت اینها زخم عشق مادرم هستند