در یکی از روزهای گرم تابستان پسر کوچکی برای فرار ازگرما لباسهیش رادرآورده

وخنده کنان وارد رودخانه کنار خانه شان شد مادرش هم از تماشای شادی پسرش

لذت دوچندان می بردناگهان متوجه تمساحی شد که درکمین پسرک نشسته مادر

فریاد کنان به طرف رودخانه دوید تاپسرک رااز خطری که درکمینش نشسته با خبر

کنداما دیگر دیر شده بود وکودک در آرواره های تمساح اسیر شده بود مادر هم برای

 نجات کودک دستان پسرک راگرفته بود وبا تمام قدرت سعی داشت آن را از چنگال

  تمساح برهاند زارعی که درحال عبور بود متوجه سروصدا شده وخود رابه کنار رود

رسانید وبا بیلی که دردست داشت برسر تمساح کوبید  تاپسرک را نجات دادندوسریع

راهی بیمارستانش کردند هفته هاگذشت تا پسرک خوب شد خبر نگاری برای محاسبه

با او آمد واز زخمهایش پرسید پسرک با اندوه از زخم پاهایش گفت وخبرنگار اشاره ای به

زخمهای دستانش کرد ودرمورد آنها پرسید

پسرک اشک شوقی ریخت وبا چهرهای اشک آلود گفت اینها زخم عشق مادرم هستند